آرزو |
با عشق زمان فراموش میشود و با زمان هم عشق |
عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی از فراقش سوختن عشق یعنی سر به در آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی بنده فرمان شدن عشق یعنی تا ابد رسوا شدن عشق یعنی گم شدن در کوی دوست عشق یعنی هر چه در دل آرزوست عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی عالمی راز و نیاز عشق یعنی یک تبسم یک نگاه عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره و در یا شدن عشق یعنی پیش محبوبت بمیر عشق یعنی از رضایش عمر گیر عشق یعنی زندگی را بندگی عشق یعنی بندگی آزادگی
+نوشته شده درپنجشنبه 1388/07/02ساعت 11:7 توسط سمیه رجبی | نرگس جون اینو بخاطر تو آپ می کنم: آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای ، های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست " بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت " آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست (قیصر امین پور)
+نوشته شده درشنبه 1388/06/21ساعت 10:6 توسط سمیه رجبی | آسمان چشم او آيينه كيست ؟
آنكه چون آينه با من رو به رو بود درد و نفرين بر سفر باد سرنوشت اين جدايي دست او بود گريه نكن كه سرنوشت ، گر مرا از تو جدا كرد عاقبت دل هاي ما ، با غم هم آشنا كرد چهره اش آينه كيست ، آنكه با من رو به رو بود درد و نفرين بر سفر ، اين گناه از دست او بود اي شكسته خاطر من ، روزگارت شادمان باد اي درخت پر گل من ، نوبهارت ارغوان باد اي دلت خورشيد خندان سينه تاريك من ، سنگ قبر آرزو بود آنچه كردي با دل من ، قصه سنگ و سبو بود من گلي پژمرده بودم ، گر تو را صد رنگ و بو بود اي دلت خورشيد خندان سينه تاريك من سنگ قبر آرزو بود چند روز دیگه تولدمه ولی فکر نمیکنم کسی تبریک بگه
ولی در نا امیدی بسی امید است...
آدمک, آخر دنیاست, بخند به خدا مثل تو تنهاست, بخند
+نوشته شده درشنبه 1387/02/07ساعت 10:6 توسط سمیه رجبی | آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟ نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي عمر ما ار مهلت امروز و فرداي تو نيست نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر بي مونس و تنها چرا ؟ +نوشته شده درشنبه 1386/11/27ساعت 7:10 توسط سمیه رجبی | غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم
+نوشته شده درشنبه 1386/10/15ساعت 8:49 توسط سمیه رجبی | زندگي يعني مسيري رو به آب ، زندگي يعني نه بيداري نه خواب زندگي يعني سراي امتحان ، زندگي يعني در ان عاشق بمان زندگي يعني کمي و کاستي ، زندگي يعني دروغ و راستي زندگي يعني صفا ، مهر و وفا زندگي يعني ستم ، جور و جفا زندگي يعني سفر ، راهي دراز ، زندگي يعني جهاني رمز دار زندگي يعني مهي در پشت ابر ، زندگي يعني بلا و درد و صبر زندگي يعني دو روزي ميهمان ، زندگي يعني فريب ميزبان
+نوشته شده درپنجشنبه 1386/10/13ساعت 7:17 توسط سمیه رجبی | دو پسر بچه ايستاده بودند و عبور شيطان را مي نگريستند، نيروي مجذوب کننده چشمانش را هنوز به ياد داشتند. زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ،چشم --------------------------------- زندگي به مرگ گفت: زندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟ مرگ حرفي نزد!!! زندگي دوباره گفت : من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي مرگ ساکت بود زندگي گفت : رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش مي داد زندگي فرياد زد : ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده ايد... +نوشته شده دریکشنبه 1386/09/18ساعت 17:43 توسط سمیه رجبی |
گاو ما ما مي كرد گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي . شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
+نوشته شده دریکشنبه 1386/09/18ساعت 17:36 توسط سمیه رجبی | رهگذر گیج ز هر عابر و هرکس
پرسید:
پس خدا کو نکند گم شده است؟!! همه از پرسش او سخت
به خود لرزیدند...
+نوشته شده درشنبه 1386/08/19ساعت 6:52 توسط سمیه رجبی |
گفتي كه مي بوسم تو را ,گفتم كه تمنا مي كنم تو آن ماهی که در پایت تلاطم می کند دریا بگو کی روی ماهت را تبسم میکند دریا +نوشته شده درسه شنبه 1386/05/02ساعت 8:5 توسط سمیه رجبی |
اين روزا ... اين روزا عادت همه رفتن و دل شكستنه درد تموم عاشقا ، پاي كسي نشستنه اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه گرداي رو آئينه ها فقط غم زندگيه اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه مشكل بي ستاره ها ، يه كم ستاره چيدنه اين روزا كار گلدونا ، از شبنمي تر شدنه آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه اين روزا آسمونمون پر از شكسته باليه جاي نگاه عاشقت ، باز توي خونه خاليه ***** اين روزا كار آدما ، دلاي پاك و بُردنه بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپُردنه اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه ساده ترين بهانه شون از هم خبر نداشتنه اين روزا سهم عاشقا ، غصه و بي وفائيه جُرم تمومشون فقط ، لذت آشنائيه اين روزا توي هر قفس ، يكي دوتا قناريه شبا غم قناري ها تو خواب خونه جاريه اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه رو گونه ي هر عاشقي ، چند قطره بارون غمه ***** اين روزا ورد بچه ها بازي چرخ و فلكه قلباي مثل دريامون ، پُر از خَراش و تركه اين روزا عادت گُلا ، مرگ و بهونه كردنه كار چشاي آدما ، دل رو ديوونه كردنه اين روزا كار رؤيامون ، از پونه خونه ساختنه نشونه ي پروانگي ، زندگيا رو باختنه اين روزا تنها چاره مون ، شايد پرنده مُردنه رو بام پاك آسمون ، ستاره رو شمُردنه اين روزا آدما ديگه ، تو قلب هم جا ندارن مردم ديگه تو دلاشون ، يه قطره دريا ندارن ***** اين روزا فرش كوچه ها ، تو حسرت يه عابره هرجا يكي منتظره ورودِ يه مسافره اين روزا هيچ مسافري برنمي گرده به خونه چشماي خسته تا اَبد ، به در بسته مي مونه اين روزا قصه ها همش ، قصه ي دل سوزوندنه خلاصه ي حرف همه پَر زدن و نموندنه اين روزا درد آدما ، فقط غم بي كَسيه زندگيشون حاصلي از حسرت و دلواپسيه اين روزا خوشبختي ما ، پشت مِه نبودنه كار تموم شاعرا ، فقط غزل سُرودنه ***** اين روزا درد آدما ، داشتن چتر تو بارونه چشماي خيس و اَبريشون ، همپاي رود كارونه اين روزا دوستا هم ديگه ، با هم صداقت ندارن يه وقتا توي زندگي همديگه رو جا ميذارن جنس دلاي آدما ، اين روزا سخت و سنگيه فقط توي نقاشي ها ، دنيا قشنگ و رنگيه اين روزا جُرم عاشقي ، شهر دل و فروختنه چاره فقط نشستن و به پاي چشمي سوختنه اسم گُلا رو اين روزا ، ديگه كسي نمي دونه اما تو تا دلت بخواد ، اينجا غريب فراوونه ***** اين روزا فُرصت دلا ، براي عاشقي كَمه زخماي بي ستاره ها ، تشنه ي ياسِ مرهمه اين روزا اَشكمون فقط ، چاره ي بيقراريه تنها پناه آدما ، عكساي يادگاريه اين روزا فصل غربتِ عشق و بيداي مجنونه بُغضاي كال باغچه ها ، منتظره يه بارونه اين روزا دوستاي خوبم ، همديگه رو گُم مي كنن دلاي پاك و ساده رو ، فداي مردم مي كنن اين روزا آدما كَمَن ، پشت نقاب پنچره كمتر مي بيني كسي رو ، كه تا اَبد منتظره ***** مردم ما به همديگه ، فقط زود عادت مي كنن حقا كه بي وفائي رو ، خوبم رعايت مي كنن درسته كه اينجا همه . پائيزا رو دوست ندارن پائيز كه از راه ميرسه ، پا روي برگاش ميذارن اما شايد تو زندگي يه بُغض خيس و كال دارن چندتا غم و يه غصه و آرزوي محال دارن اين روزا بايد همه مون ، براي هم سايه باشيم شبا يه كم دلواپسه كودك همسايه باشيم اون وقت دوباره آدما دستاشون و پُل مي كنن درداي اَرغواني رو با هم تحمل مي كنن ***** اگه به هم كمك كنيم ، زندگي ديدني ميشه بر سر پيمان مي مونن دوستاي خوب تا هميشه اما نه فكر كه مي كنم ، اينكار يه كاره ساده نيست انگار براي پُل شدن ، هنوز هوا آماده نيست شاعر عزيز و مهربان اين شعر : مريم حيدرزاده +نوشته شده دردوشنبه 1386/04/25ساعت 9:21 توسط سمیه رجبی |
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
+نوشته شده دردوشنبه 1386/04/25ساعت 8:58 توسط سمیه رجبی | اي تو مظهر زيبايي ها ، اي تو هم سفر جاده هاي بي پايان زندگي با من بمان
+نوشته شده دردوشنبه 1386/04/25ساعت 8:36 توسط سمیه رجبی | اگه تو نباشي... اگه تو نباشي هزار بار گريه هم مرا سبك نميكند و ابرهاي مهربان هم نميتوانند غباري را كه بر دلم خواهد نشست بشويند اگه تو نباشي... چه خواب باشم چه بيدار حتم دارم روزگار تكه كاغذيست افتاده در گوشه خياباني دراز خياباني كه پاي هيچ عاشقي به آن باز نشده است اگه تو نباشي... چه در كنار پنجره باستم چه در شبستاني نمور و بي نور بنشينم اشتياقي براي ديدن آفتاب ندارم دوري تو را بي تعارف و مبالغه بگويم حتي به اندازه نفس كشيدن تاب ندارم
بسوزد زندگی با تمام خاطراتش....!؟ بر گذشته حسرت خوردن خطاست!؟ شب بود و شمع بود و غم بود و من شب رفت و شمع سوخت و غم ماند و من ...!!! +نوشته شده دریکشنبه 1386/04/24ساعت 11:52 توسط سمیه رجبی | زیر درخت انارليلي زير درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد.گل داد سرخ سرخ. گلها انار شد داغ داغ.هر اناري هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند.دانه ها توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود.دانه ها تركيدند.انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد. خدا گفت : راز رسيدن فقط همين بود. كافي است انار دلت ترك بخورد.
قلب من از تو جدا هرگز نکرده هیچ کسی تو سهمی از وجودمی نگو به من نمیرسی نگو که بین من و تو نشسته سایه ی کسی نگو که از من دور شدی نگو به من نمی رسی من از تو دست نمی کشم از عشق تو نمی گذرم ای آرزوی اولم تو هستی عشق آخرم به جز تو اشکای منو هرگز ندیده هیچ کسی حالا که در تو گم شدم نگو به من نمیرسی. ![]() نام بي نشون تو در برگي از دفتر زندگي ام نقش بسته است هنگامي که خواستم تنها نام تو را آتش بزنم برگ برگ زندگي ام سوخت! از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفر کردي!
![]() بگذار که در حسرت ديدار بميرم...
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم...
دشوار بود مردن و روي تو نديدن...
بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم...
بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ...
در وحشت و انوده شب تار بميرم...
بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب....
دربستر اشک افتم و ناچار بميرم...
ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست...
تا از غم عشق تو دگر بار بميرم...
تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم...
بگذار بدانگونه وفادار بميرم...
![]() عشق يعني عقل شد مدهوش تو عشق يعني لحظه هاي بي قرار عشق يعني صبر ، يعني انتظار عشق يعني اشتياق و اضطراب عشق يعني دلهره ، يعني شتاب عشق يعني اشک ، يعني تو ![]() +نوشته شده درشنبه 1386/04/23ساعت 7:27 توسط سمیه رجبی | |
دلم گرفت ای هم نفس پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من پيوندهاي روزانه تقدیم به تنها همدم و مونسم ارزو آرشيو پيوندهاي روزانه نوشته هاي پيشين 88/07/01 - 88/07/07 88/06/05 - 88/06/21 87/02/01 - 87/02/07 86/11/22 - 86/11/30 86/10/05 - 86/10/21 86/10/08 - 86/10/14 86/09/05 - 86/09/21 86/08/05 - 86/08/21 86/05/01 - 86/05/07 86/04/22 - 86/04/31 آرشيو موضوعي یا علی گفتیم وعشق اغاز شد عشق و ما پيوندها سایتی برای هواداران فرزاد حسنی طراح قالب محمد يعقوبي پشتيباني بلاگــــفا.كـام RSS |